تقدیم به تمام مادرای خوب دنیا...

My mom only had one eye. I hated her... she
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students &
teachers to support the
family.
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا
میپخت
There was this one day during elementary school where
my mom came to say hello to me.
یک
روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره
I was so embarrassed. How could she do this to
me?
خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه
؟
I ignored her, threw her a hateful look and ran
out.
به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا از
اونجا دور شدم
The next day at school one of my classmates said, "EEEE,
your mom only has one eye!"
روز
بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره
I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just
disappear.
فقط
دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش
مادرم یه جوری گم و گور میشد...
So I confronted her that day and said, " If you're only
gonna make me a laughing stock, why don't you just die?!!!"
روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا
نمیمیری ؟
My mom did not respond...
اون هیچ جوابی نداد....
I didn't even stop to think for a second about what I
had said, because I was full of anger.
حتی
یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .
I was oblivious to her feelings.
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت
I
wanted out of that house, and have nothing to do with
her.
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با
اون نداشته باشم
...در ادامه مطلب بخوانید