ناگهان چقدر زود دیر می شود!! ...



حرف‌های ما هنوز ناتمام ....
تا نگاه می‌کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آن‌که با خبر شوی
لحظه‌ی عزیمت تو ناگزیر می‌ شود
آی .....
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
         چقدر زود
                     دیر می‌شود!

استادی قبل از شروع کلاس فلسفه اش در حالی که وسایلی را به همراه داشت در کلاس حاضر شد. وقتی کلاس شروع شد بدون هیچ کلامی شیشه خالی سس مایونزی را برداشت و با توپ های گلف شروع کرد به پر کردن آن. سپس از دانشجویان پرسید که آیا شیشه پر شده است؟ آنها تایید کردند. در همین حال استاد سنگریزه هایی را از پاکتی برداشت و در شیشه ریخت و به آرامی شیشه را تکان داد. سنگریزه ها با تکان استاد وارد فضاهای خالی بین توپ های گلف شدند و استاد مجددا پرسید که آیا شیشه پر شده است یا نه؟ دانشجویان پذیرفتند که شیشه پر شده است… این بار استاد بسته ای از شن را برداشت و در شیشه ریخت و شن تمام فضای های خالی را پر کرد. استاد بار دیگر پرسید که آیا باز شیشه پر شده است؟ دانشجویان به اتفاق گفتند: بله! استاد این بار دو ظرف از شکلات را به حالت مایع در آورد و شروع کرد به ریختن در همان شیشه به طوری که کاملا فضاهای بین دانه های شن نیز پر شود. در این حالت دانشجویان شروع کردند به خندیدن. وقتی خندیدن دانشجویان تمام شد استاد گفت: “حالا”، ” می خواهم بدانید که این شیشه نمادی از زندگی شماست. توپ های گلف موارد مهم زندگی شما هستند مانند: خانواده، همسر، سلامتی و دوستان و اموالتان است. چیز هایی که اگر سایر موارد حذف شوند زندگی تان چیزی کم نخواهد داشت. سنگریزه ها در واقع چیز های مهم دیگری هستند مانند شغل، منزل و اتومبیل شما. شن ها هم همان وسایل و ابزار کوچکی هستند که در زندگی تان از آنها استفاه می کنید… و این طور صحبتش را ادامه داد: اگر شما شن را در ابتدا در شیشه بریزید در این صورت جایی برای سنگریزه ها و توپ های گلف وجود نخواهد داشت. و این حقیقتی است که در زندگی شما هم اتفاق می افتد. اگر تمام وقت و انرژِی خود را بر روی مسائل کوچک بگذارید در این صورت هیچگاه جایی برای مسائل مهم تر نخواهید داشت. به چیز های مهمی که به شاد بودن شما کمک می کنند توجه کنید.در ابتدا به توپ های گلف توجه کنید که مهم ترین مسئله هستند. اولویت ها را در نظر آورید و باقی همه شن هستند و بی اهمیت. دانشجویی دستش را بلند کرد و پرسید: پس شکلات نماد چیست؟ استاد لبخند زد و گفت: خوشحالم که این سئوال را پرسیدی! و گفت: نقش شکلات فقط این است که نشان دهد مهم نیست که چه مقدار زندگی شما کامل به نظر می رسد مهم این است که همیشه جایی برای شیرینی وجود دارد.

خانه دوست کجاست؟

در جواب استاد سپهری !!

«خانه دوست كجاست؟»

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد

و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت

نرسيده به درخت،

كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است

مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد،

پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي،دو قدم مانده به گل،

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني

و ترا ترسي شفاف فرا مي‌گيرد

در صميمت سيال فضا، خش خشي مي‌شنويكودكي مي‌بيني

رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ي نور

و از او مي‌پرسي

خانه ي دوست كجاست


خوش به حالت استاد ،که نبودی و ببینی

خانه ی دوست ک هیچ

واژه ی دوست چطور ، محو این حافظه ی تنگ و تاریک اساتید  شده است

رهگذر ها  همه بی رحمانه

چشم ها را رو به خط وسط جاده ها دوخته اند

آسمان آبی نیست

من به تو میگویم

که در این آبادی،  کوچه باغی بجز باغچه کوچک همسایه نمی یابی

و دراین باغچه ی همسایه ، تا ابد کاج  بلندی  نخواهد رویید

من نمیدانم چرا  قلب این مردم شهر

  همچو این باغچه  ی کوچک آبادی ما

رویشش، رو به هیچستان است  

 آری باغبان پیر آبادی ما ،مثل آن خواب خدا پیر و فرسوده شده

و کسی  دیگر، سرنوشتش را دست فرداها نخواهد داد

حال باز میخواهی بدانی خانه ی دوست کجاست ؟

من به تومی گویم

خوش به حالت استاد

خوش به حالت


دانه كوچك

دانه کوچک بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود

و او هنوز همان دانه کوچک بود.

دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه.

گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می‌گذشت. گاهی

خودش را روی زمینه روشن برگها می‌انداخت و گاهی فریاد

می‌زد و می‌گفت:

 "من هستم، من اینجا هستم، تماشایم کنید .”

 اما هیچکس جز پرنده‌ها‌یی که قصد خوردنش را داشتند یا

حشره‌هایی که به چشم آذوقه زمستان به او نگاه می‌کردند، به

او توجهی نمی‌کرد.

دانه خسته بود از این زندگی؛ از این‌ همه گم‌ بودن و کوچکی

خسته بود. یک روز رو به خدا کرد و گفت:

 "نه، این رسمش نیست. من به چشم هیچ‌کس نمی‌آیم.

کاشکی کمی بزرگتر، کمی بزرگتر مرا می‌آفریدی.”

 خدا گفت:"اما عزیز کوچکم! تو بزرگی، بزرگتر از آنچه فکر

می‌کنی. حیف که هیچ وقت به خودت فرصت بزرگ‌شدن ندادی.

رشد ماجرایی است که تو از خودت دریغ کرده‌ای. راستی یادت

باشد تا وقتی که می‌خواهی به چشم بیایی، دیده نمی‌شوی.

خودت را از چشم‌ها پنهان کن تا دیده شوی.”

دانه کوچک معنی حرف‌های خدا را خوب نفهمید، اما رفت زیر

خاک و خودش را پنهان کرد.

سال‌ها بعد دانه کوچک، سپیداری بلند و با شکوه بود که

هیچکس نمی‌توانست ندیده‌اش بگیرد. سپیداری که به چشم

همه می‌آمد.

محبت

 
بنویسیم به دیوار سکوت:

عشق سرمایه هر انسان است

بنشانیم به لب حرف قشنگ

حرف بد وسوسه شیطانست

بدانیم که فردا دیر است

و اگر غصه بیاید امروز

تا همیشه دلمان درگیر است

پس بسازیم رهی را که کنون

تا ابد سوی صداقت برود

و بکاریم به هر خانه گلی

که فقط بوی محبت بدهد...

یلداlمبارک

زیباترین بهانه لحظه های زندگی ام ،

نمی دانم وقتی که تو آرام در نگاهم نشستی شاد باشم یا غمگین

به برکت وجود تو بود که طعم زندگی را چشیدم

نگاهم که به آینه گره می خورد،

جمع شدن قطره قطره تو را دیدم

و اینکه آماده باش برای جدائی ...

باید رها شوی و بر پهنای صورتم بغلتی

و شادمانه مرا در این سوگ تنهایم بیشتر فرو بری

بهانه چشمهایم، کمی آرامتر از دیدگانم جدا شو تا من هم به پاس مهربانیت قطره ای دیگر نثارت کنم

نمی دانم اگر روزی نیائی کدامین دست گونه های خشکیده مرا سیراب می کند...

هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها یلدایتان رویایی...روزهایتان پر فروغ،شبهایتان ستاره باران

اگه کریستف کلمب متاهل بود...!!!


 اگر کریستوفر کلمب ازدواج کرده بود٬ ممکن بود هیچ گاه قاره امریکا را کشف نکند٬ چون به جای برنامه ریزی و تمرکز در مورد یک چنین سفر ماجراجویانه ای٬ باید وقتش را به جواب دادن به همسرش٬ در مورد سوالات زیر می گذراند:

- کجا داری می ری؟
- با کی داری می ری؟ 
- واسه چی می ری؟
- چه طوری می ری؟
- کشف؟
- برای کشف چی می ری؟
- چرا فقط تو می ری؟
- تا تو برگردی من چی کار کنم؟!
- می تونم منم باهات بیام؟
- راستشو بگو توی کشتی
زن هم دارین؟
- بده لیستو ببینم!
- حالا کِی برمی گردی؟
- واسم چی میاری؟

- تو عمداً این برنامه رو بدون من ریختی٬ این طور نیست؟
- جواب منو بده!
- منظورت از این نقشه چیه؟
- نکنه می خوای با کسی در بری؟
- چه طور ازت خبر داشته باشم؟
- چه می دونم تا اونجا چه غلطی می کنی؟
- راستی گفتی توی کشتی زن هم دارین؟!

- من اصلا نمی فهمم این کشف درباره چیه؟
- مگه غیر از تو آدم پیدا نمی شه؟
- تو همیشه این جوری رفتار می کنی!
- خودتو واسه خود شیرینی می اندازی جلو!
- من هنوز نمی فهمم٬ مگه چیز دیگه ایی هم برای کشف کردن مونده؟
- چرا قلب
شکسته ی منو کشف نمی کنی؟
- اصلا من می خوام باهات بیام!
- فقط باید یه ماه صبر کنی تا مامانم اینا از مسافرت بیان!
- واسه چی؟ خوب دوست دارم اونا هم باهامون بیان!
- آخه مامانم اینا تا حالا جایی رو کشف نکردن!
- خفه خون بگیر! تو به عنوان داماد وظیفته!
.
.
- راستی گفتی تو کشتی زن هم دارین؟!!

نیایش عرفه

 

 

آفتاب دل در جوشش ناب عرفه، وضو می‌گيرد و در صحرای تفتيده عرفات، جاری می‌شود. آن جا كه ايوان هزار نقش خداشناسی است. لب‌ها ترنم با طراوت دعا به خود گرفته و چشم ها امان خود را از بارش توبه، از دست داده اند. دل، بيقرار روح عرفات، حضرت اباعبدالله الحسين (ع) شده است. پنجره باران خورده چشم‌ها از ضريح اجابت، تصوير می‌دهد و اين صحرای عرفات است كه با كلمات روحبخش دعای امام حسين (ع) و اشک عاشقان او بر دامن خود اجابت را نقش می‌كند. اشک و زمزمه ما را نيز بپذير، ای خدای عرفه.

بخشي از دعاي عرفه با بيان زيباي دكتر شريعتي

خداي من!

خواندمت پاسخم گفتي

از تو خواستم عطايم كردي

به سوي تو آمدم آغوش رحمت گشودي

به تو تكيه كردم نجاتم دادي،

به تو پناه آوردم حمايتم كردي

خدايا!

از خيمه‌گاه رحمتت بيرونمان مكن

از آستان مهرت نوميدان مساز

آرزوها و انتظارهايمان را به حرمان مكشان

از درگاه خويشت ما را مران

اي خدا مهربان!

بر من روزي حلالت را وسعت بخش

و جسم و دينم را سلامت بدار

و خوف و وحشتم را به آرامش و انست مبدل كن

و از آتش جهنم رهايم ساز.

خداي من!

تو چقدر به من نزديكي با اين همه فاصله‌اي كه من از تو گرفته‌ام.

تو اين قدر دلسوز مني!

خدايا!

تو كي نبودي كه بودنت دليل بخواهد؟

تو كي غايت بودي كه حضورت نشانه بخواهد؟

تو كي پنهان بوده‌اي كه ظهورت محتاج آيه باشد؟

كور باد آن چشمي كه تو را ناظر خويش نبيند

كور باد نگاهي كه ديده‌باني نگاه تو را درنيابد

بسته باد پنجره‌اي كه رو به آفتاب ظهور تو گشوده نشود

و زيان كار باد سوداي بنده‌‌اي كه عشق تو نصيب ندارد.

خداي من!

مرا از سيطره ذلت بار نفس نجات ده و پيش از آنكه

خاك گور بر اندام نشيند از شك و شرك رهايي‌ام بخش

خداي من! چگونه نوميد باشم در حالي‌ كه تو اميد مني!

چگونه سستي بگيرم در حالي كه تكيه‌گاه مني!

خداي من!

اگر آنچه از تو خواسته‌ام. عنايت فرمايي محروميت از غير از آن زيان ندارد

و اگر عطا نكني و هر چه عطا جز آن منفعت ندارد

يارب! يارب!يارب



 

تبریک

دوباره امده ام تا دوباره در بزنم

کبوترانه در این استانه پر بزنم

به ناامیدی از این در نمیروم هرگز

اگر جواب نگیرم دوباره در میزنم

میلاد باسعادت هشتمین اختر تابناک اسمانی را خدمت شما دوستان ولی عصری(عج)

تبریک عرض میکنم

 

انتظار

بایاد تو

با تو آغاز می کنم که سرآغاز هر سخن و شیرینی هر نوشته و لذت هر عاشقی هستی. دنیا با نام تو زیباست و عشق با نام رنگین تو معنا پیدا می کند. وجودت را سال هاست که در خود احساس می کنم و عشق تو سالیان سال است که من را درمانده کرده است. کودکیم را می گویم که با نام و یاد تو مادر مرا در آغوش می کشید و در گوش دلم  نجوای محبت تو می کرد. در ویران کده دلم پا گذاشتی و مرا از قید و بند حقارت و پستی درآوردی. تو را با تمام وجودم، با تمام هستیم دوست دارم ای تنها غریب دوران!

چون بوی خوش عطر که نه، صدها و ... بار خوش بوتر از عطر، خانه دلم را معطر نمودی، اما همچون بوی عطر ، زود بیرون نرفتی. یاد از شب هایی میکنم که در هجر تو و در دوری از بوی خوش حضورت سپری شد و چه شب ها و روز هایی که در مصیبت نبودنت اشک حسرت ریختم و ای کاش تو را دمی دیده بودم. اما این چه حرفی است که می گویم، من کجا و آن مهربان همیشه وفادار به دوستی کجا، من کجا و آن یار سفر کرده کجا، من کجا آن یار غایب کجا؟! من در خودم جرأت نگاه به صورتش را نمی یابم. چگونه شرم و حیا اجازه می دهد که من کوچک و حقیر چهره آن گل زیبا را نظاره نمایم؟! با همه کوچکی و زشتیم، باز او آمد در کنارم نشست. چگونه پای دلم می توانست در برابر عظمتش ایستادگی کند؟ وای از غریبی دوران!

لحظه را که دست نوازشت بر سرم کشیده شد، فراموش نمی کنم. آن لحظه ای که من برای مادرت می گریستم و تو مرا با تمام بدی هایم.

آخرین سخنم فقط شرمندگی از بزرگیت، از گذشتت می باشد. تو را می خوانم و تو را صدا می کنم و صدای الامانم بلند است که ای مولای غریبم و ای پدر مهربانم و ای ارباب خوبم! مرا از قید گناه آزاد کن و حلقه نوکری را از گردنم باز مکن!

صدایت می کنم؛ مرا دریاب و ببین کوچکیم را و پناهم ده!

امیدم خیمه گاه توست، آرزویم ظهور تو و پناهم مجلس حسین توست.

امیــــــــــــــــــــــــــد

اميد در زندگاني بشر انقدر اهميت دارد كه بال براي پرندگان. " هوگو "

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم . شغلم ‏را دوستانم را ، زندگي ام را !

  به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم . به خدا گفتم : آيا مي ‏ تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري ؟

 و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را مي ‏ بيني؟

پاسخ دادم : بلي .

 فرمود : ‏هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم . به آنها نور ‏و غذاي كافي دادم . دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبري نبود . من از او قطع اميد نكردم . در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايي خيره كننده ‏ اي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود  .‏ من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند . اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم . در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏ هاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي ‏كه بامبو را قوي مي‏ ساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم مي ‏كر د.
‏خداوند در ادامه فرمود : آيا مي ‏ داني در تمامي اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودي در حقيقت ريشه هايت را مستحكم مي ‏ ساختي . من در تمامي اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبو ها را رها نكردم .
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن و بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايي جنگل كمك مي ‏ كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد مي ‏ كني و قد مي ‏ كشي !
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي ‏ كشم .
‏در پاسخ از من پرسيد : بامبو چقدر رشد مي ‏ كند؟
جواب دادم : هر ‏چقدر كه بتواند .

‏ گفت : تو نيز بايد رشد كني و قد بكشي ، هر اندازه كه ‏بتواني !

میلاد کریم اهل بیت مبارک

سلام بر لحظه‏هایی که تو را آوردند!
سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!
سلام بر لبخند سرافراز علی علیه‏السلام ، که در طلوع تو اتفاق افتاد!
سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!
سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!
سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.

 

انزده روز ریاضت را در این ماه طاعت، یک نفس دویده‏ایم تا در بشارت ولادت او، مژده عشق بشنویم و مژدگانی مهر بگیریم.
او که از اشراق مهربانی‏ها طلوع کرده و در بستر بخشندگی، دامن گسترده است.
او که در اولین تصویر زمینی‏اش، تبسمی شیرین به آینه نگاه پدر و مادر هدیه داده است.
او که اولین نواده نبوت است و نخستین زاده امامت.
از نسل نور است و زاده خورشید، از تبار هدایت است و قافله‏سالار مهر و امید.
ماه دل‏آرای نیمه رمضان را، پانزده روز است به انتظار نشسته‏ایم و به کرامت و مهربانی‏اش محتاجیم!
چقدر این دستان زخم‏خورده، به دستگیری کریم اهل‏بیت محتاج است!

ماه خدا

تشنه ام این رمضان تشنه تر از هر رمضانی / شب قدر آمده تا قدر دل خویش بدانی/ لیله القدر عزیزی است بیا دل بتکانیم / سهم ما چیست از این روز همین خانه تکانی
یادت هست هروقت آب می نوشیدی زیر لب زمزمه می کردی:سلام بر لب تشنه ات یاحسین
و این روزها که آب می بینی و نمی نوشی
زیر لب زمزمه کن:سلام بر لب تشنه ات عباس...

پست اخر من

دلم به وزن آفرینش گرفته است ... حدیث جدایی یا نزدیكی نیست ... ! قدر یكدیگر را نمی دانیم ... در دنیایی كوچك هر یك به اندازه قلب خویش گرفتاریم ... « از هیچ كس نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید ... از عادات انسانیش نمی پرسند ... از خویشتنش نمی پرسند ... » كاشكی مثل روزهای عید هر روزمان را .. هر لحظه مان را لبریز از عشق قناعت گونه صرف می كردیم ... و بین دلهایمان این همه گله دیوار نشده بود ... كاشكی روزهای واپسین عاشقی فرصتهای غنیمتمان بود ... یكدیگر را می فریبیم .. دل خویش را یك بار هم كه دریایی می كنیم طوفانی میشود ! می خورد به صخره ها می تازد... ویران می كند ... چرا ما یاد نگرفته ایم قانون وفاداری را .... چرا سخت شده است گذشت و گذشتن و دوست داشتن و دوست داشته شدن بی شائبه ... بی محابا ... بی پروا ... 

نصیحتی به خودم

 یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است

 وتنها دل ما دل نیست یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم

 
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ..

یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم

یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی

قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم

یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش

عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

 یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود

 یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

 یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

 یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت

یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم

 یادم باشد زمان بهترین استاد است

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم

 یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود

 یادم باشد قلب کسی را نشکنم

 یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد

یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم

یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد

 یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست

یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند

یادم باشد زنده ام

روزت مبارک

در سپیده دم ازل ان زمان که سازندگی کائنات اغاز می گردید

و کتاب تکوین گشوده میشد نخستین کلمه ایی که با قلم تقدیر

بر دیباچه قاموس هستی نقش بست واژه ی زیبای استاد بود

و سر فصل این کتاب کهن به تعلیم و تربیت اختصاص یافت

همیشه و در همه چیز استاد من هستید

روزتان مبارک

شاید فردا دیر باشد!

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .
بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از
دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .
روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .
روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .
معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید ” واقعا ؟ “
“من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! “
“من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . “
دیگر
صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .
آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال
بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .
او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود . پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .
کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .
به محض اینکه معلم در کنار
تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : ” آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ “ ..
معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : ” چرا”
سرباز ادامه داد : ” مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . “پس از
مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز
که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :”ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . “او با دقت دو برگه کاغذ
فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .
مادر مارک گفت : ” از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . “
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .
چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : ” من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . “
همسر چاک گفت : ” چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . “
مارلین گفت : ” من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . “
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :” این همیشه با منه . … . . ” . ” من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه
نداشته باشد .. “
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای
مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد
افتاد .
بنابراین به
کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.
اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند
دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بود
که شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟
هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .
..
بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

پیشگویی بسیار جالب با اعداد!

 به تست زیر جواب بدهید و خود قضاوت کنید، حد اکثر ده درصد خطا وجود دارد، بهتر است خود را فریب ندهید!!!

1- اول از هر چیز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستونی یا ردیفی (زیر هم) بر روی كاغذ بنویسید.

2- سپس در جلوی ردیف (ستون) 1 و 2 هر عددی را كه مایلید بنویسید.

3-  حال در جلوی ردیف 3 و ردیف 7 نام شخصی را از جنس مخالف  - بنویسید.


4- نام اشخاصی را كه می‌شناسید (چه دوست یا اعضای خانواده یا فامیل) در جلوی ردیفهای 4، 5 و 6 بنویسید.

5- در ردیفهای 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنیوسید (در جلوی هر ردیف نام یك ترانه)

جواب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

مرد كور

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را

در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا

 کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت نگاهي به او

 انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت

 و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت آن را

برگرداند و متن ديگري روي آن نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و

 آنجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و

متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور

از صداي قدمهاي او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسي

است که آن تابلو را نوشته بگويد ، که بر روي آن چه نوشته است؟

روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود، من فقط نوشته شما

را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد و به راه خود ادامه داد. مرد

کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده

ميشد:
امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!! 

 وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد

 خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير

بهترين چيز براي زندگي است.


حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه

بگذاريد اين رمز موفقيت است ....  لبخند بزنيد

داره میاد صدای نفس هاش به...

وقتی همه خواب بودن

وقتی چشم ها بسته و نفس ها آرام ...

وقتی آرزوهامون روی پرده خیال می رقصید

وقتی خیال ما چهره باور به خود گرفته بود

وقتی میون گرفتاریهامون یادمون رفت که مسافری در راه داریم که همیشه این موقع ها لحظه قشنگ دیدار میشه و با دستی پر و چهره زیبا به ما سلام میکنه

وقتی دیگه بچه ها هم ذوق و شوق اومدنشو ندارن

وقتی کسی منتظرش نیست

وقتی با همه الطافش باز خاطرخواهی نداره

 اینبار شاید بخواد میون اشکهای آسمون بیاد و درخونمونو بزنه و مثل بابانوئل واسمون عیدی بیاره

وقتی هر سال که میگذره و سال به سال ذوق و شوق اومدنش تو وجود ما کمرنگ تر میشه

وقتی تنها آدمها اونو میون گرفتاری هاشون بی ارزش جلوه میدن

وقتی فقط بچه ها شدن ذره ای خوشحالی کاذب و دروغین واسه هر سال

وقتی نصف شب در خونمونو زد کسی هست در رو باز کنه و ....

بیا بیا بهار خوب زندگی              

بیا بهار خوبم اگه حتی امسال هم برامون عیدی نداشته باشی من دوستت دارم چون شدی بهونه واسه نقاشی لبخند رو لب های بچه ها

بیا بهار مهربون بیا که این روزهای غم انگیز لحظه خداحافظی با زمستان از یاد برده خیلی داره عذابم میده

شاید همراه زمستون منم برم و کسی از رفتنم حرفی نزنه

این همه از اومدنت گفتم و از غم رفتن زمستون هیچی ننوشتم - میترسم به دستام جرات نوشتن بدم و کاغذ واسه درد دل هام .....

نمی دونم به بهار سلام کنم یا از زمستان خداحافظی

کسی میدونه  امسال عید بچه های عیدی میگیرن یا نه

خدایا  بیا و خداییتو بر همه ما مسلمون ها و منه ادعای مسلمونی کامل کن و ظهور آقا مام زمان ما رو عیدی همه دردمندان و منتظرانش قرار بده

التماس دعا

...

هیچکس نفهمید که امروز هم گذشت روزها وشبها

 درگذرند قبل از اینکه خاک شوی خاک باش...

تست ناشتایی !!

این یک امتحان بزرگ است و نتیجه ی آن شما را متحیر خواهد کرد.
انتخاب شما چیزهای عجیبی در مورد شما خواهد گفت.
 
روی میز صبحانه ی شما این میوه‌ها گذاشته شده‌اند، که یکی را باید انتخاب کنید:
۱. سیب
۲. موز
۳. توت فرنگی
۴. هلو
۵. پرتقال

 
اولین انتخاب شما کدام خواهد بود؟
 
پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتیجه را در ادامه مطلب ببینید
ادامه نوشته

آیــــــــا مــــــــــــــــــی دانیــــــــد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام.

از همه دوستانی که بهم نظر دادین تشکر میکنم ولی ای کاش شما هم می اومدین و عضو وبلاگ میشدین چون من اینجا خیلی تنهام.

چندتا آیا میدانید براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد.

داوینچی همزمان با یک دست می نوشت و با یک دست نقاشی می کرد !

مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !

هر انسان تا ۸ دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !

اغلب مارها ۶ ردیف دندان دارند !

وقتی به خورشید نگاه می کنید ۸ دقیقه قبل از آن را مشاهده می کنید !

قلب میگو در سر آن واقع است !

دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می کشند !

حس بویایی مورچه با سگ برابری می کند !

آیا می دانستید تصمیم بر این بود که کوکا کولا به عنوان دارو استفاده شود !

گرانترین کفش دنیا ۱ میلیارد و ۷۰۰ میلیون تومان است !

برای تخمین زدن حشره های روی زمین کافیست به ازای هر انسان ۲۰۰ میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !

کوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می کند !

فیل تنها حیوانی است که نمی تواند بپرد !

قلب وال در هر دقیقه فقط ۹ بار می زند !

در سال ۱۳۸۰ تعداد گوسفندان زلاندنو ۴۴ میلیون راس اعلام شد در حالی که جمعیت این کشور ۴ میلیون نفر بود !

قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !

جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !

مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون می بینید !

چشم انسان معادل یک دوربین ۱۳۵ مگا پیکسل عمل می کند !

آب دریا بهترین ماسک صورت است !

سرعت عطسه یک انسان برابر است با ۱۶۰ کیلومتر در ساعت !

 

سیب

آیا میدانید هیچ وقت برای شروع دیر نیست. 

سیب (نام علمی: Malus domestica) یک میوه درختی سردسیری از خانواده گلسرخیان است که انواع مختلفی دارد، مانند سیب گلاب(Gala appleسیب سرخ، سیب سبز و سیب وحشی. این میوه خوش عطر و طعم حاوی مقدار زیادی پتاسیم، سدیم، کلسیم، برم و فسفر و مقادیر زیادی ویتامین آ و ب می‌باشد.        

                                                         

                                      

خواص دارویی سیب   

          
  1. سیب یک میوه قلیایی است و تمیزکننده بدن است و به‌علت دارا بودن پکتین زیاد آب اضافی بدن را خارج می‌سازد
  2. سیب را می‌توان برای برطرف کردن اسهال حتی برای کودکان به‌کار برد. بدین منظور سیب را باید رنده کرد و استفاده نمود. سیب را می‌توان پخت و برای آنهایی که روده تنبل دارند آن را روی آتش ملایمی بپزید البته حتماً از ظرف لعابی یا تفلون استفاده کنید زیرا به این طریق پکتین و ویتامین‌های آن حفظ می‌شود.
  3. شربت سیب بهترین دارو برای درمان سرفه و گرفتگی صدا می‌باشد. برای تهیه شربت سیب یک کیلو سیب را شسته و با پوست قطعه قطعه کنید و در یک لیتر آب بپزید سپس آن را با پارچه نازکی صاف کنید و چند تکه قند به آن اضافه کنید و دوباره روی آتش ملایم قرار دهید تا قوام بیاید و آن را از روی آتش بردارید روزی سه تا چهار فنجان از این شربت بنوشید.
  4. سیب دارای مقدار زیادی کلسیم است و کلسیم سیب به بدن کمک می‌کند که کلسیم غذاهای دیگر را نیز جذب کند.
  5. خوردن سیب یبوست را برطرف می‌کند و برای خستگی مفرط مفید است.
  6. دم کرده برگ درخت سیب ادرارآور است و درمان‌کننده التهاب کلیه و مثانه می‌باشد.
  7. نوشیدن آب سیب داروی مؤثری برای درمان سرماخوردگی و گرفتگی صدا و سرفه‌است.
  8. سیب مقوی کبد و اشتهاآور است.
  9. سیب برای درمان تنگی نفس بسیار مفید است حتی بوئیدن سیب نیز این خاصیت را دارد.
  10. سیب پخته تقویت‌کننده معده و کبد و دفع کننده سودا و سموم بدن است.
  11. سیب حرارت را از بدن خارج می‌سازد.
  12. سیب را رنده کنید و در دستمال بپیچید و روی چشم بگذارید درد چشم را برطرف می‌کند.
  13. خوردن سیب حتی برای آنهائی که بیماری قند دارند مفید است چون قند خون را بالا نمی‌برد.
  14. کسانی که می‌خواهند لاغر شوند حتماً باید سیب را با پوست بخورند.
  15. دم کرده گل سیب داروی سرفه و تورم مجرای تنفسی است.
  16. سیب داروی خوبی برای درمان زخم‌ها می‌باشد.
  17. سیب بهترین دارو برای سوء هاضمه است زیرا دارای مقدار زیادی پکتین می‌باشد.
  18. آب سیب را حتی می‌توان برای تنقیه استفاده کرد. این تنقیه برای بیماری‌های روده بسیار مؤثر است.
  19. پوست سیب را مانند چایی دم کنید و بیاشامید این چائی بهترین دوست کلیه است.
  20. آب سیب را با ابمیوه‌گیری در منزل تهیه کنید و فوراً آن را بنوشید زیرا در اثر ماندن آنزیم‌های خود را از دست می‌دهد.
  21. آب سیب برای زیبایی پوست استفاده زیادی دارد به‌خصوص برای از بین بردن چین و چروک پوست مؤثر است بدین منظور آب سیب را صبح و شب روی پوست گردن و صورت بمالید و ماساژ دهید البته همیشه آب سیب تازه استفاده کنید.
  22. استفاده دیگر از سیب برای لطافت پوست: سیب پخته‌است سیب را بپزید و سپس له کنید و با شیر مخلوط کنید و این مخلوط را به‌صورت نیمه‌گرم روی پوست بگذارید و پس از چند دقیقه آن را بردارید.

  نگویید اگر میتوانستم انجام میدادم در عوض بگویید اگر انجام دهم می توانم.

                                                                                                           ((جیم ران))

سلام

اول کار را با نام اویی اغاز میکنم که سرچشمه زیبایی و محبت است و هرچه داشته ایم و داریم از اوست خدایی که بی همتاست قیوم توانایی که بر همه چیز بیناست شاهنشه فرمانروایی که مغرز به تاج کبریایی است.

سلام.

هرچه منتظر موندم تا یکی از دختر های باغبانی پیش قدم بشه دیدم نه تا خودم پاپیش نزارم کسی جلو نمیادحالا امیدورم خوش قدم باشم ودختر های دیگه هم بیان وعضو وبلاگ بشن .

من همه مطلب های قبلی رو که بچه ها گذاشته بودن خوندم مثل اینکه قرار بوده اول هر مطلب یک آیا میدانید...واخر مطالب یک سخن از یکی از بزرگان نوشته بشه.مطلب خاصی که امروز ننوشتم ان شاءالله باشه واسه بعدولی اخرشو باسخن یکی از بزگان تموم میکنم.

به هم رسیدن اغاز است باهم ماندن پیشرفت و باهم کار کردن کامیابی. 

                                                                                                   ((لئوتولستوی))