وقتی همه خواب بودن

وقتی چشم ها بسته و نفس ها آرام ...

وقتی آرزوهامون روی پرده خیال می رقصید

وقتی خیال ما چهره باور به خود گرفته بود

وقتی میون گرفتاریهامون یادمون رفت که مسافری در راه داریم که همیشه این موقع ها لحظه قشنگ دیدار میشه و با دستی پر و چهره زیبا به ما سلام میکنه

وقتی دیگه بچه ها هم ذوق و شوق اومدنشو ندارن

وقتی کسی منتظرش نیست

وقتی با همه الطافش باز خاطرخواهی نداره

 اینبار شاید بخواد میون اشکهای آسمون بیاد و درخونمونو بزنه و مثل بابانوئل واسمون عیدی بیاره

وقتی هر سال که میگذره و سال به سال ذوق و شوق اومدنش تو وجود ما کمرنگ تر میشه

وقتی تنها آدمها اونو میون گرفتاری هاشون بی ارزش جلوه میدن

وقتی فقط بچه ها شدن ذره ای خوشحالی کاذب و دروغین واسه هر سال

وقتی نصف شب در خونمونو زد کسی هست در رو باز کنه و ....

بیا بیا بهار خوب زندگی              

بیا بهار خوبم اگه حتی امسال هم برامون عیدی نداشته باشی من دوستت دارم چون شدی بهونه واسه نقاشی لبخند رو لب های بچه ها

بیا بهار مهربون بیا که این روزهای غم انگیز لحظه خداحافظی با زمستان از یاد برده خیلی داره عذابم میده

شاید همراه زمستون منم برم و کسی از رفتنم حرفی نزنه

این همه از اومدنت گفتم و از غم رفتن زمستون هیچی ننوشتم - میترسم به دستام جرات نوشتن بدم و کاغذ واسه درد دل هام .....

نمی دونم به بهار سلام کنم یا از زمستان خداحافظی

کسی میدونه  امسال عید بچه های عیدی میگیرن یا نه

خدایا  بیا و خداییتو بر همه ما مسلمون ها و منه ادعای مسلمونی کامل کن و ظهور آقا مام زمان ما رو عیدی همه دردمندان و منتظرانش قرار بده

التماس دعا